تبلیغات
بی راهه - خیلی یواشکی و خصوصی

بی راهه

محبوبم! برای رسیدن به آغوش محبتت، ساده ترین راه را نشانم بده.

اواخر شهریور ۱۳۸۶

همان روزهایی که داشتم، آرام آرام  و با احتیاط  وارد می شدم به دنیای طلبگی

قدم به قدم  گام بر می داشتم مثل کسانیکه به سرزمین ناشناخته ای پا می گذارند،چشمانم سعی می کرد، حس کند و بفهمد طلبگی را...

چه روزهایی! و چه لحظاتی!

لحظه لحظه و جرعه جرعه جان و قلب نوشانده می شد از چشمه ای که احساس می کردی عطر و طعمش فرق می کند، اینجایی نیست، انگار اعماقش به جای دیگری وصل است.

کلام امیرالمومنین و آیات قرآن، خواندن و بررسی کردن و بحث کردن از آنها بوی کوثر می داد، بوی بهشت...

جان تشنه این جرعه ها بود، نه آب و نه خوراک و نه خواب! انگار اصلا اینها را نمی شناخت.

چشمان بازتر، دهان بسته تر و قلب سرزنده تر! ذایقه ام مزه ای را می چشید که تا بحال نچشیده بود.

نه در دبیرستان

نه در کلاس های دانشگاه

نه در بازار و کاسبی.

 

«بی راهه» من از آن روزها شروع شد. احساس می کردم نسبت به هرچه عادت کرده ام به آن، نسبت به هرچه همه تعریف می کنند، نسبت به هرچه ملاک اطرافیان تاییدش می کند، فاصله گرفته ام.

طلبگی برای من «بی راهه» ای بود در وانفسای دویدن پی دنیا

در وانفسای غصه شغل و درآمد و مدرک تحصیلی و عنوان اجتماعی داشتن

برای ورود به طلبگی باید همه اینها را کنار می گذاشتم تا می آمدم...

به گمانم آن جرعه های خوش طعم قرآن و نهج البلاغه و مناجات و خلوت و ...، کمکارم شد و  دستم را گرفت و ناگهان مسیر زندگی ام عوض شد!

به راهی غیر از آن راهی که همه دور و بری ها و حتی خودم فکر می کردم، پا گذاشتم

راهی که دانشگاه و حسابداری یا بازار و کاسبی مقصدش نبود...

******************************************************

سالها گذشته

حدود هشت سال،

هشت سال است در فضای طلبگی تنفس می کنم

هشت سال!! هنوز هم باورش برایم سخت است که مسیر زندگی ام اینگونه عوض شد.

اما...

این روزها مدام این مصرع مقابل چشمم می آید: که عشق آسان نمود اول، ولی افتاد مشکل ها!

فکر می کردم، آن روزها و آن تصمیم سخت ترین لحظات زندگی ام بوده است که بوده است! اما ادامه راه گاهی سخت تر می شود این است که بی اختیار مصرع اول را هم زمزمه می کنی که الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها

نمی دانم من سنگین شده ام، یا قلبم یا ...، اما امیدم به همان ساقی است فقط و کاسی و ...

اگر نریزد در کام خشکیده ام، شاید نه فقط توان راه رفتن در «بی راهه» ام را نداشته باشم که توان نفس کشیدن و زندگی کردن را هم!!! 


نوشته شده در جمعه 5 تیر 1394 ساعت 06:19 ب.ظ توسط علی فیروزه چی نظرات | |

Design By : Pichak