تبلیغات
بی راهه - دل عاشق

بی راهه

محبوبم! برای رسیدن به آغوش محبتت، ساده ترین راه را نشانم بده.

-         یا علی! قصد ازدواج نداری؟

چه می گفتم!؟ مدتها بود که می خواستم فاطمه را  از پیامبر خواستگاری كنم، شب و روز  فكرم این بود اما همین که چشمان مهربان و پر ابهت پیامبر را می دیدم، زبان در دهانم می ماسید.

-         رسول خدا بهتر می داند.

پیامبر زیرلب دعایی خواند، آنقدر آهسته كه نفهمیدم. ترسیدم،  نكند رسول خدا یكی از زنان قریش را برایم در نظر گرفته باشد....

چند روز گذشت، وارد خانه ام سلمه شدم. چشم پیامبر كه به من افتاد، صورت زیبا  و دلربایش مانند گلی شگفت، تبسمی كرد آنقدر كه برق مروارید دندانش چشمم را مست كرد.

-         علی! خوشحال باش و مژده بده که خداوند بار سنگین ازدواجت را از دوشم برداشت.

-         چگونه یا رسول الله!؟

-         جبرئیل نزد من آمد، با گلهای رنگارنگ بهشتی و خوشبو ترین شكوفه هایش. پرسیدم  چه شده؟ گفت: به امر خداوند، ساكنین بهشت و فرشته ها، بهشت را آزین كردند، بادهای بهشت وزیدند با عطرهای مست کننده و حور العین ها "طه و یس" خواندند. سپس ندایی در بهشت پیچید:  ای ملائک من! و ای ساکنان بهشت! شهادت دهید، من، فاطمه دختر محمد را همسر علی بن ابی طالب (سلام الله علیهم) قرار دادم. آنگاه به خوش بیان ترینِ فرشته ها،‌ راحیل، امر فرمود تا خطبه عقد را بخواند.

{عیون اخبار الرضا (علیه السلام)، باب 21، ‌ما جاء عن الرضا فی تزویج فاطمه علیها السلام}


نوشته شده در جمعه 6 آبان 1390 ساعت 09:56 ب.ظ توسط علی فیروزه چی نظرات | |

Design By : Pichak