تبلیغات
بی راهه - نه به چشم حقارت! نه به چشم متهم!

بی راهه

محبوبم! برای رسیدن به آغوش محبتت، ساده ترین راه را نشانم بده.

(تیتر قبلی این پست، «اگر همه آنچه در زمین است را خرج می کردی...» بود.)

همه آمده بودند. پیر و جوان و نوجوان و بچه و خردسال، روستایی و شهری، دکتر و مهندس و کاسب،  طلبه و دانشجو، با حساب بانکی چند صد میلیونی و با کفش های پاره!

همه یکی شده بودند. داشت معنا می شد، سِلمٌ لِمَن سالَمَکُم و وَلِیٌّ لِمَن والاکُم

چند نفری ایستاده بودند، برای خوش آمد گویی و خدا قوت، همان دم در، زیر بارش برف. چند نفری در بهداری منتظر پاهای خسته بودند با پمادی برای آبله ها یا مُسکِّنی برای دردها یا مشت و مالی برای باز شدن ماهیچه ها.  

ورودی سوله، عده ای برای کفش ها کیسه پلاستیکی می دادند. عده ای با کتری پر از چای داغ و لیوان یکبار مصرف به استقبال آنها که وارد شده و نشسته بودند می رفتند.

آنطرف تر طلبه هایی بیشتر جوان، می نشستند پای درد دل زائران و سنگ صبورشان می شدند. از سختی های راهشان می شنیدند تا سختی های زندگی شان و در این بین تازه سوالاتشان یادشان می آمد از انتخاب مرجع تقلید و وضو گرفتن با دست زخمی و پای پر آبله و چگونه حساب کردن خمس زمین و باغ تا سوال از فلسفه زیارت و دین و ... و تا سوالی که خیلی هایشان را اذیت کرده بود، همان که بعضی ها دم آخری موقع حرکت با نیش و کنایه پرسیده بودند: راهی را که می شود چند ساعته با ماشین رفت، چرا چند روزه  با پای پیاده و اینهمه سختی و درد می روید؟ البته جواب همه شان یک کلمه بود که به عشق مولا، اما معلوم بود دنبال جوابی می گردند لِتَطمَئِنّ قُلوبُهُم.

عده ای  در ظاهر دیده نمی شدند، باید پایین تر می رفتی برای دیدنشان!  گوشه سمت چپ محوطه، تقریبا بیست پله  به سمت پایین. روی درب اول، نوشته بود: «ورود ممنوع به جز مسئولین»، آشپزخانه ای بزرگ که هر روز حدود دوازده هزارنفر را غذا می داد و عده ای فارغ از هیاهوی بالای سرشان و سوز سرمایش در گرما و هوای دم دار آنجا کارشان را می کردند و عرق می ریختند.

اما درب بعدی، شاید بهترین جا برای تمرین اخلاص بود. آن هایی که مقام و جایگاه و اسم و رسمشان را گوشه ای پرت کرده بودند و داشتند تِی می کشیدند و سرویس های بهداشتی را  تمیز می کردند.

و خیلی های دیگر...     

همه آمده بودند!

نه کسی به چشم حقارت به دیگری نگاه می کرد، نه به چشم متهم. دل ها یکی شده بود و برای یک هدف می تپید.

« و خداوند قلب هایشان را به هم نزدیک کرد. اگر تمام آنچه در زمین است را خرج می کردی، قلبهایشان به هم نزدیک نمی شد ولی خداوند دل هاشان را به هم نزدیک کرد و قطعا او شکست ناپذیر و با حکمت است. (انفال،63)»

این زیباترین چیزی بود که این چند روز آخر صفر در جمع زائران پیاده آقا علی بن موسی الرضا (علیه السلام) حس کردم.

پی نوشت:

شهرستان کوچک ملک آباد، سر دو راهی  جاده نیشابور و تربت حیدریه یا همان دوراهی جاده تهران و زاهدان قرار دارد.

چند سالی هست که کفشداران حرم مطهر امام رضا (علیه السلام)، آنجا ایستگاهی برای پذیرایی از زائرین پیاده ایجاد کرده اند. امسال توفیق شد، همراه جمعی از دوستان، چند روز آخر صفر را آنجا باشم.

 


نوشته شده در جمعه 7 بهمن 1390 ساعت 07:46 ق.ظ توسط علی فیروزه چی نظرات | |

Design By : Pichak