تبلیغات
بی راهه - شام 22 بهمن با طعم «قلاده های طلا»

بی راهه

محبوبم! برای رسیدن به آغوش محبتت، ساده ترین راه را نشانم بده.

  • چند دقیقه ای مانده بود به ساعت نُه شب. همراه خانواده از حرم مطهر خارج می شدیم که صدای الله اکبر از گوشه صحن رضوی بلند شد، سمت باب الجواد (علیه السلام). بعد هم افراد پراکنده ای که در گوشه و کنار صحن بودند، فریاد ها را ادامه دادند.
  • ماشین را نزدیک ورودی غربی صحن، داخل کوچه چهار باغ پارک کرده بودم. تا به ماشین برسیم، فضای کوچه  پر شده  بود از الله اکبر.
  •  همراه یکی از این فریادها، بطری خالی دلستری به بیرون پرت شد. به نظرم به یاد ککتول مولوتوفای زمان انقلاب. امان از جو گیر شدن!
  • در این گیر و دار همراهم لرزید! به خاطر پیامک یکی از دوستان: «اکران قلاده ی طلایی!، سینما آفریقا، 9 شب، فردا»، آخرش هم تاکید کرده بود که «ببینید»

  • نُه صبح فردا، صدای بارش باران مرا به سمت پنجره کشاند. پنجره را باز کردم، سرما، بی هوا زد تو سر و صورت و ... با بررسی کارشناسی با خانم به این نتیجه رسیدیم که این هوا برای دختر سه ساله امان خوب نیست. خانم و صبیه ماندند و من راهی شدم.
  • حدود ده رسیدم میدان بسیج مستضعفین همان فلکه برق خودمان. باران و برف با هم دست به یکی کرده بودند.
  • بین راه پدر و مادر های زیادی را دیدم که کودکانشان را  کلاه  و شالگردن و پتو! پیچ  کرده بودند و آورده بودند یا  در آغوش پر مهرشان یا در کالسکه چهار چرخشان!
  • از راهپیمایی که بر می گشتم، باد هم داشت اضافه می شد به میهمانی برف و باران. دانه های  برف هر لحظه به یک سمت پرتاب می شدند. بخاری ماشین را روی درجه آخرش گذاشتم.
  • هشت شب خودم را رساندم سینما. نگاهی به صف بلیط انداختم، از درب سینما تا ورودی ایستگاه مترو تقی آباد، حدود 200-300 متر. برف و باران قطع شده بود اما همچنان باد استخوان سوز می پیچید توی سر و صورت و گوش و یقه آدم! یادم آمدکلاهم توی ماشین جا مانده.
  • نفر جلویی ام در صف، کارگر ساده ای بود که روزهای قبل جشنواره تا از سر کار می آمده، هشت و نیم، نه می شده و به فیلمها نمی رسیده، اما امروز که تعطیل است  خودش را رسانده بود. دو نفر عقبی خواهر و برادر جوانی بودند که در برنامه هفت شنیده بودند، اکران فیلم قلاده های طلا در تهران استقبال زیادی داشته. می گفتند حتما فیلم خوبی است که مردم زیاد رفته اند.
  • بعد از بیست دقیقه، جای خودم را به نفر جلویی  و عقبی سپردم و رفتم از مغازه ای که در همان نزدیکی بود یک کلاه کشی خریدم، چقدر می چسبید گرم شدن سر و گوش ها!
  • حدود یک به ربع نه، بلیط ها در دستم بود تا همراه خانم، وارد سینما شویم. نگاهی به صف بلیط انداختم، از ورودی ایستگاه مترو دورتر رفته بود.
  • طبقه دوم سینما، ازدحام کمتر بود و برای آنها که با خانواده آمده بودند، مناسب تر.

  • اگر منتظرید، داستان فیلم را لو دهم، عُمرا !
  • واقعا احساس امیدواری بهم دست داد که می شود یک فیلم خوبِ انقلابی  ساخت. سیر فیلم طوری بود که بعضی وقت ها همه حواس ها می رفت به فیلم و خوردن چیپس و پفک فراموش می شد!
  • حرف های فیلم  در دل داستان زده می شد نه بوسیله سخنرانی های خارج از شخصیتِ شخصیت های فیلم.
  • یکی از مهمترین بخش های فیلم، روایت درگیری در پایگاه بسیج میدان آزادی بود. همان جا که رسما آمار اولین کشته های فتنه، اعلام شد.
  • به نظرم، این فیلم قدم اول است. یعنی بعد از دوسال تازه حوادث سال88، از یک زاویه جدید به تصویر کشیده شد. با دوربینی که هم از پشت صحنه و عوامل اجرایی، فیلم برداری می کرد هم از بازیگران وسط صحنه. حالا باید برای اثبات و اقناع، فیلم های بیشتری ساخت یا حداقل کارگردان مستندات تحقیقاتش را در یک فیلم مستند رو کند.
  • اگر قبول کنیم این فیلم از بعضی خط قرمزها عبور کرده، باید گفت هنوز خط قرمزهای زیادی مانده است، برای عبور. مثل نقش دو جناح درگیر در انتخابات و تصمیمات اشتباه بعضی ها و عدم برخورد بعضی های دیگر با این اشتباهات تا به امروز و ....
  • حرف آخر، از این که برای اولین بار حدود چهل دقیقه را در صف بلیط سینما گذراندم، آنهم در آن سوز و سرما اصلا احساس پشیمانی نمی کنم.

نوشته شده در یکشنبه 23 بهمن 1390 ساعت 11:20 ب.ظ توسط علی فیروزه چی نظرات | |

Design By : Pichak