تبلیغات
بی راهه - پیامک های بی جواب

بی راهه

محبوبم! برای رسیدن به آغوش محبتت، ساده ترین راه را نشانم بده.

سرش را پایین انداخته بود، لب و لوچه آویزانش، ناامیدی را فریاد می زد. به سمتش رفتم. لبهایش به زحمت تکانی خوردند برای دادن جواب سلام. پلک هایش تلاش می کردند پایین بمانند تا حجابی باشند برای چشم ها. چشم هایی که دروغ نمی گفتند. معلوم بود پشت این چهره ناامید، دریایی پر از طوفان موج می زند. 
ظرف خالی سکوت محل خوبی شد برای سر ریز این امواج. شدت امواج قفل لبها را شکست و با خود برد.
- بی وفایی هم حدی داره، مگر من آدم نیستم؟! چرا با من صحبت نمی کنه؟ اصلا می خوام قطع رابطه کنم، تمومش می کنم، اینجوری فایده نداره...
- صبر کن! صبر کن! داری تند میری ها.
تلخ خندی زد و با نگاه عاقل اندر سفیهانه ای گفت: تو چه میدونی من چی می کشم؟
- قبول داری هر جایی نمی تونه با تو خلوت کنه، اونهم، با اینهمه چشم نا محرم
- بله، اما...
- احتمال نمی دی پیامی، پیامکی، چیزی فرستاده که تو بری جای اون.
فشار ابروهایش دو خط موازی نه چندان عمیق روی پیشانی اش درست کرد.
- پیام؟ دعوت من! دلت خوشه ها! اصلا شک دارم منو یادش باشه، چه برسه به پیام و پیامک!
- اما من خبر دارم. اونقدر بیادته، اونقدر دلش پیش توست که روزی چند بار برات پیام می فرسته. اما تو با این همه ادعا اصلا نفهمیدی. 
پلک هایش تا جایی که می توانستند، خود را بالا کشیدند و لبهایش بی حرکت ماندند. لازم نبود بگوید که باور نمی کنم.
باید حرفم را ثابت می کردم. گرمای خورشید وسط روز، صورتم را نوازش می داد. دستانش را به آرامی در دستانم گرفتم.  سکوت جلوی زبانمان را گرفته بود که  
صدای موذن بلند شد:
...

        حَیّ عَلی الصّلاة
                             حَیّ عَلی الفَلاح
                                                    حَیّ عَلی خَیرِ العَمل

                                                                                                                       ... 


نوشته شده در پنجشنبه 18 اسفند 1390 ساعت 01:02 ق.ظ توسط علی فیروزه چی نظرات | |

Design By : Pichak