تبلیغات
بی راهه - دیدن «حوض نقاشی» وسط منطقه جنگی

بی راهه

محبوبم! برای رسیدن به آغوش محبتت، ساده ترین راه را نشانم بده.

«آسایشگاه معلولان، لحظه آشنایی رضا (شهاب حسینی) و مریم (نگار جواهریان) دو کم توان تا حدودی جسمی و مقداری ذهنی!»

فیلم شروع شد.

فیلم روایت گر، سختی های زندگی یک زوج کم توان است که صاحب فرزندی شده اند پر توان. در ابتدا این گونه به نظر می رسد اما جلوتر که می رویم، چیزهایی روایت می شود که چندان ربطی به این قضیه ندارد.

کنار دستی رضا درکارخانه داروسازی، یوشکی از بسته های قرص کش می رود اما رضای کم توان نه.

احمد آقا سوپری، حساب قیمت شیر از دستش رفته و با ناراحتی می گوید که دود این تحریم ها به چشم مردم می رود.

بر اثر تحریم یا به قول رضا ترحیم! مواد اولیه به کارخانه ی دارو سازی نرسیده است پس تولیدات کارخانه کم می شود و نیروی کارش هم. منتها رضا بیکار می شود نه کنار دستی اش.

خانم ناظم مدرسه، به قول خودش هفتصد دانش آموز زیر دستش اند، اما از دختر خودش غافل است که یواشکی این ور و آن ور می رود و با خوردن زنگ موبایلش، می پرد بی آنکه خانم ناظم لحظه ای شک کند که ...

شوهر ناظم مدرسه بیکار است با وجود مهندس بودنش و سابقه کاری اش.

با همه این ها، وقتی مریم با ترس و لرز از خیابان رد می شود، بنر تبلیغاتی بانکی داد می زند که: از این خوب تر نمی شود!

رضا و مریم، با وجود نداشته هایشان از توان جسمی و ذهنی کامل تا اجاره خانه عقب افتاده، همه تلاششان را می کنند تا خوش باشند تا محبتشان را، لبخندشان را، به هم هدیه دهند تا از زندگی اشان لذت ببرند اما خانواده خانم ناظم که خانه و زندگی اش بهتر است و  مبلمانش و پلی استشن پسرش  و وضع خودش و شوهرش، نمی توانند خوش باشند. آنجا هرکس در لاک خودش است و گرفته به  اندازه دود سیگار شوهر افسرده و بیکار خانم ناظم.

و خیلی چیزهای دیگر.

این ها یعنی داستان، زندگی یک زوج کم توان نیست، بلکه داستان، روایت زندگی مردم شهر است، شهری که مثل حوضی پر از رنگ است و هر دم شکلی را نقاشی می کند، با رنگ های متفاوت. آدم هایی با توان ها، استعداد ها، نگاه ها و زندگی های متفاوت. 

پی نوشت:

این که هر از چندی بقل دستی یا جلو دستی ات، صفحه موبایلش را روشن می کند برای دیدن ساعت و خودت هم با زحمت دست چپت را بالا می آوری برای نگاه کردن به صفحه ساعت مچی، یعنی ریتم فیلم کند است و حوادث فیلم، لحظاتت را پر نمی کند.

به علت تحریم ها، نوسان قیمت دلار و بقیه چیزهایی که در  متن بالا ذکر شد، روز سه شنبه به سینما رفتیم برای استفاده از بلیط نیم بها! سیانس هفت و نیم شب چهارشنبه آخرسال اما سالن کوچک شماره سه ی پردیس سینمایی هویزه، هنوز جای خالی داشت یعنی جذابیت مراسم چهارشنبه سوری از این فیلم بیشتر است!

در ضمن آنوس تبلیغاتی «رسوایی» ده نمکی، هم پخش شد که نتیجه اش دو دلی بیشترم بود برای دیدن یا ندیدنش، مسئله این است!!!

حدود نه و نیم از سینما خارج شدیم به سمت ماشین. عملیات شروع شده بود و منطقه جنگی! دشمن هر لحظه نزدیکتر می شد و ادواتش قوی تر، این از صدای انفجارها معلوم بود. فهمیدیم چهارشنبه گذشته دست گرمی بوده و اصل مراسم امشب است یعنی شب 30 اسفندماه 1391.

 

 


نوشته شده در جمعه 2 فروردین 1392 ساعت 05:00 ق.ظ توسط علی فیروزه چی نظرات | |

Design By : Pichak